خرید بک لینک
نشسته بودم سر کلاس و فشارم رو به افول بود٬ خبری از آقای «میم» نشده بود و یک باره یاد نامه نگاری با آقای «ر» افتادم٬ در کسری از ثانیه٬ لبخند زدم٬ خشمگین شدم و در غم فرو رفتم! ... و هنوز داشتم فرو میرفتم که یادم آمد آن نامه نگاری هیچ وقت به صورت رسمی تمام نشده است! رفتم نشستم پشت میزم در اداره٬ سه برگه کاغذ سپید برداشتم با خودکار بیک سیاهم نامه دیگری نوشتم٬ نامهای آخر! ... آقای «ر» عزیز٬ آدم هیچ وقت نمیداند بودنش در دنیا روی چه کسی چه تاثیری میگذارد٬ .. و این را نوشتم که بگویم شما برای من چه بودید٬ ... لبخند زدم٬ نامه را بستم و به همان آدرس همیشگی پست کردم٬ به همان آدرسی که میدانم آقای «ر» دیگر در آن نیست! ...روز عجیبی بود! سهشنبهی گذشته! و از سهشنبه تا امروز ده دقیقه وقت پیدا نمیکردم که بنویسم ماجرای آقای «ر» این طوری تمام شد! ... در نامه نوشتم که میتوانستم آدرس تازهاش را پیدا کنم اما دلم خواست همه چیز همان طور باشد که دفعه قبل بود٬ و این که اگر بخواهد میتواند پیدایم کند! دلم میخواهد نامه به دستش برسد٬ ممکن است که به دستش نرسد و اگر چنین شود باید به حال نامهی سرگردان بیچاره تاسف خورد! ... اما فکر میکنم لازم بود٬ لازم بود که برگردم٬ و توضیح بدهم٬ روی زخم را ببندم و بگذارم جایش باقی بماند! جایش با یک درک قابل قبول و یک موسیقی متن خوب باقی بماند! ...نوشته شده توسط فاطمه

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:42

آب هی به ساحل میزند، شن و سنگ و صدف بر میدارد، میرود، برمیگردد، شن و سنگ و صدف جا میگذارد، شن و سنگ و صدف میبرد، بر میگردد!... زمین را در بر میگیرد، احاطهاش میکند، دل میکند، چاره ندارد! میرود، بر میگردد، دوباره خاک را در بر میگیرد، رهاش میکند، چاره ندارد، میرود، برمیگردد! این وسط گاهی شنی را در آغوش با خودش حمل میکند، میبرد، برمیگرداند، شنی دیگر میبرد، برمیگرداند، آب خسته نمیشود، حریف زمین هم نمیشود، میرود و برمیگردد، و میرود و برمیگردد!...داشت متهمم میکرد که رسانهها چنین و چنان! ساعت سهی صبح تلاش بیحاصلی کردم برای این که از رسانه به ما هو رسانه دفاعی کرده باشم، برای این که متوجهاش کنم که اشتباه میکند و توقع بیجایی دارد، برای این که بفهمد هر نهادی ساز و کار خودش را دارد و چون به نظر او کسی کارش را درست انجام نمیدهد معنی این نیست که آن دیگران کارشان را درست انجام نمیدهند! که «من» کارم را درست انجام نمیدهم! ... بیثمر بود، و راستش خودم را خستهتر نکردم، رها کردم و گذاشتم هر چه میخواهد بگوید، یک چیز مسلم بود و آن این که من در «بازی های زبانی» و منطقم از او پیش بودم و همین کافی بود! حتی اگر حکم با او باشد در نهایت! و ساعت دوازده شب بعدی، وقتی دوباره شروع کرد به متهم کردنم، تنها از پنجره به بیرون خیره ماندم و لب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:42

لب بار کافهای رو به خیابان، و زندگی که دارد از تار و پودمان رد می شود!پشت سر هر سربالای یک سرپایینی هست، یعنی دقیقا همان لحظه که داری مثل دیوانه ها در خیابان میخندی، داری به مسلخ میروی و کیست که بعد از این همه سال بالا و پایین این کوچکترین نشانه ها را در نیابد؟شب سختی بود، با کابوس پشت کابوس، روزهایی که با کابوس بیدار می شوم، روزهای معمولی هستند مثل همه روزها، فقط مثل این است که ته مانده استفراغ توی دهنت مانده باشد و نتوانی تفش کنی، نتوانی از بوش خلاص شوی، نتوانی ازش فرار کنی. صبح برفی، دیشب چهار ساعت با Gun's and Roses و Twisted sisters راه رفتم، آن قدر بالا بودم که هر گشتی از کنارم رد شد گفتم الان معطلم می کند! هیچ کس مزاحمم نشد، نه حتی سرما، و به نظرم آمد که سالها بود این طور نخندیده بودم، آه خوشبختی!منتظر تلفن هستم، تلفن از همه، تلفن از رییس دایره 10، تلفن از آقای نویسنده، تلفن از آقای الف، نامه از آن مدرسه که نمِیدانم کجاست، تلفن از خانه،  از بانک، از استامبول! در طرح تازه ای که شروع کرده ام شش هزار کلمه پیش رفته ام، طرح دیگری، طرح های دیگری، مثل ابر از تنم عبور می کنند و بارشان را باقی می گذارند، ... منتظر هستم و هیچ کاری نمیکنم، نه کافه رفتم، نه چیزی نوشتم، نه کاری کردم، نه کتابی ورق زدم، هیچ در هیچ، غذا خوردن حالم را بد ت

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:13

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶

آرزو که عیب نیست!

کاش خوابم میبرد٬ صبح با تماسی که منتظرش هستم بیدار میشدم٬ پول خانهام توی حسابم سبز میشد٬ و درد منتشر در سر و سینه ام تمام میشد؛ کاش خوابم میبرد!

نوشته شده توسط فاطمه در 1:52 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:37

عادت گذاشتن چند قرار در یک ساعت را ترک نمیکنم٬ و همین است که قلبم را به تندتر تپیدن وا میدارد! متن را بردم برای شهسواری٬ با تاخیر! هیجان زده! موتوری را بیرون کافه کاشته بودم که زدم بیرون برساندم به قرار بعدیام٬ مصاحبه! شهسواری را که توی کافه پیدا کردم از تاخیر چند دقیقهای ام کلافه بود٬ دقیقا همان طوری که انتظار داشتم٬ ما آدمهای ژانر رفتارهای هم دیگر را بو میکشیم! اشتباه نکرده بودم! متن را دادم دستش و گفت دعا کن دیر زنگ بزنم! گفتم چشم٬ و گفت نشستنت فایدهای در زودتر خوانده شدن متنت ندارد٬ گفتم میدانم٬ و گفت تو که میخواستی متن را بیاوری بدهی و بروی٬ چرا نگذاشتی برای شنبه در شهر کتاب٬ گفتم واقعا چرا؟! وقتی بلند شدم که بدوم به قرار بعدی ام برسم٬ به دست اتل بستهام اشاره کرد و گفت امیدوارم زودتر بهتر شود٬ مشتی به جایی زدی؟! گفتم نه٬ از نوشتن زیاد است٬ و خندیدیم! هیجان؟! بله٬ هیجان زده هستم! یادم نمیآید این را هم٬ گرفتن تایید هشسواری را هم خواسته بودم یا نه٬ ولی میدانم که اگر برایش راضی کننده باشد٬ بار بزرگی از دوشم برداشته! پیشم انداخته٬ کمکم کرده! دیگر چی؟ هنوز متن را به دستش نداده دارم به طرح (های) جدید فکر میکنم٬ تمام این ماههای دویدن و به بودن٬ مدیون آن دو ساعت های منظم کافه نویسی است٬ و باید ادامه اش داد! دست آخر در نوشتههای خودم غرق خواهم شد٬ میدانم! نوشته شده توس

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 15:41

صفحه بندی